تبليغاتX
..::بهشت عشق من::..

..::بهشت عشق من::..

زندگی زیباست زشتی های آن تعبیر ماست در مسیرش هر چه نازیباست تقصیر ماست !

 

 

آرشيو مطالب
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

 

پیوند ها
دانلود برنامه
سایت دوست من
دانلود برنامه
کدهای جاوا
عشق و صفا!
چراق خاموش
سایت رسمی منچستر یونایتد
سایتی برای هواداران منچستر یونایتد
این از خودمه
هدیه من
ارزانترین تبلیغات پیکسلی
بهترین اطلاعات برای تو
قالب وبلاگ
هاست و دامنه
سه جستجو گر در یک وبلاگ
آی آر بلاگ
۩۩ مدل مو ۩۩

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0  

افراد حاضر در اين وب

 

وقتی تو نیستی!

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان بایدند نه باید ها!

 مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم. عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا!
اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست!
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
هر روز بی تو روز مباداست!
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه ، از پشت هفت دیوار ، دیوارهای صاف ، دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو ، دیوارهای من ! دیوارها.. فاصله بسیار است



 

 

آه دیوارهای تو همه آیینه اند 

   آیینه های من همه دیوارند

چهارشنبه ششم خرداد 1388 |

 
 

روزهای تکراری ...!

 باز صبح می شود

در هیاهوی ماشینهای عجول، در صدای فریاد فروشندگان نا آرام

باز صبح می شود با اینکه دیوارهای کندوهایمان هنوز سرد و تاریک اند

آری دوباره صبح می شود حتی اگر اتاق ما هنوز نورش از همان چراغ سقفی صد وات است

باز صبح می شود اما تنها کسی می فهمد که پرنده ای از پشت پنجره او را صدا بزند

 

هی، این درخت سبزی که اینجاست، دیروز هم بود، روز قبلش هم.

 

 

 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 |

 
 

سال نو مبارک!

درود بر آنانی که با خرد اهورایی خویش رایزنی می کنند وبهترین راهها را می پیمایند و با سپاه

 دروج و اهرمن می ستیزند و با سپاه جاوید راستی همگام میشوند ...

 

فرزندان آریا بوم ... نوادگان اشکانی تبار . درود

 

 

 

   زایش اشوزرتشت در

 خرداد روز از ماه فروردین

      مبـــــارک بــــــاد

 

شنبه یکم فروردین 1388 |

 
 

محکم باش

شیطانی به شیطان دیگر گفت: به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه میرود. در این 

فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم. 

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد، تنها به چیزهایی مقدس می اندیشد. 

اما شیطان، به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش، خود را به شکل ملک مقرب جبرائیل

در آورد و در برابر مرد ظاهر شد. 

گفت: آمده ام به تو کمک کنم. 

مرد مقدس گفت: باید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی. من در زندگی ام کاری نکرده ام

که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه بداند از چه چیزی گریخته است

شنبه سوم اسفند 1387 |

 
 

روزی روزگاری

روزی روزگاری در یک شهر غریب توی حیاط خونه میخواستیم بریم به مهمانی...

اون روز، روز عجیبی بود نمی دانم چرا ولی خیلی اون روز مادرم را اذیّت کردم .

او آن شب ناراحت بود...

همان حال از پدرم پرسیدم پدر...تو سیگار می کشی مادرم به درون ماشین رفت پدرم بعد از

کمی صبر گفت:نه!

و همه با هم به مهمانی رفتیم.

فردای آن روز که از مدرسه به خانه برمیگشتم پدرم را در درون مغازه اش دیدم که در حال...

خیلی ناراحت بودم به خانه رفته بودم ۷سال بیشتر نداشتم بقض صورتم را گرفته بود.

آن روز از ناراحتی یادم رفت تکالیفم را انجام دهم شب که ماردم کیفم را آماده می کرد دید

کلی مشق ننوشته دارم فریاد کشید و ناراحت شد آن شب هم مثل دیشب...

چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |

 
 

آموخته های زندگی

آموخته های زندگی

آموخته ام که:  عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت

آموخته ام که:  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام که:  بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد (خالق یکتا) است 

آموخته ام که:  مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهمتر

آموخته ام که:  تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام که:  خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطور می شود من همه چیز را

در یک روز بدست آورم

آموخته ام که:  چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام که:  در جستجوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد

آموخته ام که:  اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه جدیدتر دوباره بکوشم

آموخته ام که:  موفقیت یک تعریف دارد « باور داشتن موفقیت»

آموخته ام که:  تنها کسی مرا شاد می کندکه گوید تو مرا شاد کردی

آموخته ام که:  گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است

آموخته ام که:  هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت

آموخته ام که:  در آغوش داشتن کودکی به خواب رفته یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا

را درون آدمی بیدار می کند

آموخته ام که:  زندگی مثل طاقه پارچه ای است هر چه به انتهای آن نزدیکتر می شود سریعتر

می گذرد 

آموخته ام که:  باید شکر گزار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم به ما نمی دهد 

آموخته ام که:  وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد در واقع شما را 

 به اسارت زندگی می کشد

آموخته ام که:  هر چه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام می دهیم

آموخته ام که:  همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم دعا کنم

آموخته ام که:  زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور

 باسیم

آموخته ام که:  تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی

برای فهمیدنش

آموخته ام که:  لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید

آموخته ام که:  باد با چراغ خاموش کاری ندارد

آموخته ام که:  به چیزی که دل ندارد نباید دل بست

آموخته ام که:  خوشبختی جوستن آن است نه پیدا کردن آن

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 |

 
 

داستان دختر نا امید....

 
داستان دختر نا امید....

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد

کاملا از او نا امید شده بود از کسی که آنقدر دوستش داشت و فکر می کرد

که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت

دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود

همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود

که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود

حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید

پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش

یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن

آنها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد

او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش

که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق

دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد

زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود

ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی مثل

آن غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه

حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر

به پیشش برود و یا پسر خا له اش با آن همه احساس و ابراز محبت

و آنوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود

در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را

که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود

 پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند .

شنبه نهم آذر 1387 |

 
 

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

يک روز بعدازظهر وقتي که جو با ماشين اش مي‌کوبيد که بره خونه زن مسني رو ديد که اونو

متوقف کرد. ماشين آن زن پنچر بود.

مرد مي‌ديد که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده، رو بهش كرد و گفت: " من اومدم که

کمکتون کنم."

زن گفت: "من از یه شهر دور ميام و فقط از اينجا رد مي‌شدم. بايستي صد تا ماشين ديده باشم که

 از کنارم رد شدن و اين واقعاً لطف شما بود."

وقتي که مرد لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:

 "من چقدر بايد بپردازم؟" او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين

 چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو

 واقعاً مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم

بشه!" چند متر جلوتر، زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده.

ولي نتونست بي‌توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي‌بايست هشت ماهه باردار باشه

و از خستگي روي پا بند نبود.

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه پول شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روي دستمال سفره

اين يادداشت رو باقي گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود وقتي که نوشته زن رو

مي‌خوند: "شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يکنفر هم به من

 کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،

 بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتي که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و

 يادداشت زن فکر مي‌کرد.

وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه زن به آرومي و نرمي به گوشش گفت: "همه چيز داره درست

 ميشه.

دوستت دارم، جو!

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |

 
 

قطاری به مقصد خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و

 گفت: مقصد   ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟  

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

 قرن ها گذشت......... اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار

 ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي

قانون راه خداست.

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است. مسافران

بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست. مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .

اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و

گفت:درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري. 

جمعه بیست و ششم مهر 1387 |

 
 

پاییز

پاییز
یعنی وقتی نیم رخ روبروی پنجره نشسته ای
روی پوستت احساس خنکی بکنی
یعنی وقتی همه این اتفاق ها وقتی بیفتد
که دقیقا تا چند روز قبل
روبروی همین پنجره
احساس گرمای تحمل ناپذیر می کردی

پاییز
یعنی وقتی دوباره روزها
انتظار شروعی را بکشی
شروعی که هر سال با آمدن پاییز است
شروعی که حتی با آمدن بهار هم نیست

پاییز
یعنی وقتی از بچه ها می پرسی کلاس چندمی
چند لحظه فکر می کند
و می گوید امسال یه سال بزرگتر شدم


 

پاییز
یعنی ریختن همه برگ های اضطراب
یعنی شنا در آنچه از آن می ترسیدی
پاییز یعنی
آغاز

جمعه نوزدهم مهر 1387 |

 
 

عاشقانه

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

 
 

چه راحت

ديشب خواب تو رو ديدم
تو بغلم بودی ،آروم ساکت.سرم رو شونه هات بود
آروم گردنت ميبوسيدم،دستم تو موهای نرمت ميچرخيد
عرق کرده بودی بوی خاک و بارون از موهات ميومد
نفسای گرمتُ زير گوشم حس ميکردم،زبونم بند اومده بود...
بعد سرم از رو شونهات برداشتم،زل زدم به چشمات هنوز بسته بودن
به سختی چشمات باز کردی..
چشمات يه جور ديگه شده بودن...بيخود و بی جهت ياد خدا افتادم...
حالا درست چسبيده بودم به صورتت لبات روی لبام بود وقتی نفس ميکشيدم
گرمای و جودت رو توی سينم حس ميکردم
چشمام بسته بودن تو تاريکی ماهُ می ديدم با کلی ستاره....

 

دلم برات تنگ شده...میخوام که بازم دستات تو دستام باشه...(...)

اول جای خالیت حس می شود. بعد پاک می شوی. بعد فراموش می شوی . بعد هم یک خاطره می شوی. چه با خداحافظی...... چه بی خداحافظی . چه راحت ستاره ها رو فراموش می کنیم !!!

چه راحت فقط به خاطره ها می پیوندیم!

یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |

 
 

یه شب بارونی....

شب است و آسمون پرستاره صدای بارون تموم خونه رو گرفته بود منم از

توی پنجره اتاق داشتم بارون رومی دیدم


انگار فایده نداره باید می رفتم  تو حیاط بلند شدم و رفتم تازه نازی

 (مرغ عشقم)رو هم با خودم بردم وای نمیدونید چقدر هوا سرد

بود ولی به لذت دیدن بارون می ارزید. نازی بیچاره هم یخ کرده بود

یه جوری تو. دستم کز کرده بود هر کسی نمیشناختش فکر میکرد این

همیشه این همه آرومه.اون لحظه که داشتم بارون رو میدیدم به هیچ

چیز و هیچ کس فکر نمیکردم فقط یه چیز فکرمو مشغول کرد .ما ادما اینقدر

درگیر زندگی هامون هستیم که وقتی نمی زاریم تا به این نعمت های خدا

 فکر کنیم واقعا بارون نعمت بزرگیه. میدونین وقتی بارون می باره چقدر دل

اون کشاورزی رو که نگران زمین هاشه رو خوش میکنه؟ خیلی ادما هم هستن

 تو روستا ها که از همین اب بارون و چشمه هاست که زنده اند....


داشتم فکر میکردم که چه قدر خوب میشد وقتی بارون می

 بارید همه بدی هاهم باهاش شسته میشد


...کاش همه ی ادمای مریض  خوب میشدن ...کاش بد بارون اسمون دل

همه ی ادما صاف میشد ... همه کینه ها از بین میرفت... کاش همه ادما

با هم یکسان میشدن... کاش همه مثل هم زندگی میکردیم نه اینکه یه

 نفر اینقدر داشته باشه که خوشی زیر دلش بزنه نه یه نفر اینقدر نداشته

باشه که ندونه داشتن چه شکلیه... خدا جونم با همون کرمت به داد

 همه ی ما ادما برس... خدا جونم همه ادما رو با هم برابر کن...خدا

جونم بابت همه ی نعمت هات ازت تشکر میکنم ... فقط بدی هارو از

 ادما دور کن یه کاری کن که همه با هم مهربون باشن

خدا جونم دوست دارم  ... تنهام نذار

شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

 
 

تنهام

 

يه روز بهم گفت: "ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.

يه روز ديگه بهم گفت: "ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.

يه روز ديگه گفت: "ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنها.

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.

يه روز تو نامه اش نوشت: "من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

"من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي  خوشحالم و چيزي كه بيشتر خوشحالم مي كنه

اينه كه نمي دونه من هنوز خيلي تنهام.*!!!

 

جمعه پانزدهم شهریور 1387 |

 
 

عشق

قرار گذاشتيم كه رفيق نيمه راه نباشيم يادت هست؟
طاقتم رو به سراشيبی گذاشته اميدم را به دست های مهربانت دوختم تا مرااز تنهايی در آوری
چراغ دلم را به آرزوی ديدار تو روشن نگاه داشتم
نگذار زمستان سرد نيامده احساس سردی كنم زيرا صبورانه تاب آوردن را نمی دانم
نگذار نهال تازه كاشته دوستی مان را باد سرد پاييزی از ميان بردارد
مهلت بده تا اين نهال تازه جوانه زده پا بگيرد و ريشه هايش را سخت در در زمين فرو بردتاهيچ بادی حتی تكانمان ندهد

شبانگاهان به خيال پيامی حرفی و  يا تماسی از تو به صبح می رسانم و صبحگاهان با تپش  دلهره قلبم بلند می شوم
در انديشه ام حتی تصور رفتنت را تاب نمی آورم.
ای دور ای نزديك هر كجای دنيا كه هستی سلام من نثار تو
اميد دارم  خيلی زياد زيرا می  دانم شبی نيست  كه طلوع سپيده ای در پايانش نباشد كز چهل فصل دست كم يكی بهار است.
پس به اميد آن بهارمی نشينم زيرا دوری از بهار سزاوار ما نيست .

 

   وقتی كه با پيامی هر چند كوتاه دل ما را شاد شاد می كند
يادت را هميشه در ذهنم جاری می سازم تا شاهنامه ی دوستی مان صاد قانه رقم بخورد

جمعه پانزدهم شهریور 1387 |

 
 

نوشتن مثل بقیه کارهای روزمره احتیاج به تفکر داره

مثلا میگی نوشتن ناشی ار یک نوع اعتیاده

این که نشد حرف این چرت و پرته

نوشتن کار خوبیه فقت بستگی داره از چه

زاویه ای بهش نگاه کنی من در این جا

هر مطلب درخواستی که بخواهید میگذارم

فقط برای نوشتن این ها باید تفکر کنم

brutalize@ymail.com

 

موضوعات
حضرت نوح (ع)
قواعد بخشپذیری
عکس های گاگولی
گفت و گو با یانگوم
مطالب جالب درباره ی کامپیوتر
کشور شناسی(طنز)
شباهت دخترها و پسرها
زندگی نامه ی سروش لشکری(هیچکس)
نمونه سوالات امتحانی درس اجتماعی سال اول راهنمایی
دانلود بهترین برنامه های شناخته شده در دنیا
جدیدترین آهنگ ها
کد تقلب بازی ها
"فول آلبوم تتلو"
عکس های عاشقانه
چند عکس از افتتاح المپیک پکن
کدهای جاوا
25 سوال قبل از ازدواج

 

پیوندهای روزانه
بازگشت نام ایران در لیست یاهو
دست نوشت یک گاگول در یاهو
soheil-ghodrat
این وبلاگ دوم خودمه
دست نوشت یک کودک
اگه میخوای مثل زیدان کله بزنی بیا تو

 

مطالب اخیر
وقتی تو نیستی!
روزهای تکراری ...!
سال نو مبارک!
محکم باش
روزی روزگاری
آموخته های زندگی
داستان دختر نا امید....
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
قطاری به مقصد خدا
پاییز