فرض كن تراشی برداشتم و مداد تو را از سر نويس ِ تمام نامه ها و از تارك ِ تمام ترانه ها تراش كردم! فرض كن با قلمم جناق شكستم! به پرسش و پروانه پشت كردم و چشمهايم را به روی رويش ِ رؤيا و روشنی بستم! فرض كن ديگر آوازی از آسمان ِ با ستاره نخواندم، حجره ی حنجره ام از تكلم ترانه تهی شد و ديگر شبگرد ِ كوچه ی شما، صدای آواز های مرا شنيد 

نگو آنوقت، با عطر ِ آشنای اين همه آرزو چه كنم؟ با التماس اين دل ِ در به در! با بی قراری ابرهای بارانی... باور كن به ديدار ِ آينه هم كه می روم، خيال ِ تو از انتهای سياهی ِ چشمهايم سوسو می زند! موضوع دوری ِ دستها و ديدارها مطرح نيست! همنشين ِ نفسهای من شده ای! با این یکی چه کنم؟
چی می شد؟ چی می شد؟
هومن آرین نمیره جاش پشه ها بمیرن
بمیرن , بمیرن , که امروز منو نیش نزنند

با اندکی تغیر

برای اطلاعات بیشتر به مراجعه کنید به مراجعه کنید برید.