| |
قطاری به مقصد خدا |
|
|
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و
گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت......... اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار
ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي
قانون راه خداست.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است. مسافران
بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست. مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .
اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و
گفت:درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري. |
|
|
جمعه بیست و ششم مهر 1387 |
|
| |
| |
پاییز |
|
|
پاییز یعنی وقتی نیم رخ روبروی پنجره نشسته ای روی پوستت احساس خنکی بکنی یعنی وقتی همه این اتفاق ها وقتی بیفتد که دقیقا تا چند روز قبل روبروی همین پنجره احساس گرمای تحمل ناپذیر می کردی
پاییز یعنی وقتی دوباره روزها انتظار شروعی را بکشی شروعی که هر سال با آمدن پاییز است شروعی که حتی با آمدن بهار هم نیست
پاییز یعنی وقتی از بچه ها می پرسی کلاس چندمی چند لحظه فکر می کند و می گوید امسال یه سال بزرگتر شدم
پاییز یعنی ریختن همه برگ های اضطراب یعنی شنا در آنچه از آن می ترسیدی پاییز یعنی آغاز
|
|
|
جمعه نوزدهم مهر 1387 |
|
| |
| |
عاشقانه |
|
دست عشق از دامن دل دور باد! ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست! باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را در كف مستي نميبايست داد |
|
|
چهارشنبه سوم مهر 1387 |
|
| |