| |
روزی روزگاری |
|
|
روزی روزگاری در یک شهر غریب توی حیاط خونه میخواستیم بریم به مهمانی...
اون روز، روز عجیبی بود نمی دانم چرا ولی خیلی اون روز مادرم را اذیّت کردم .
او آن شب ناراحت بود...
همان حال از پدرم پرسیدم پدر...تو سیگار می کشی مادرم به درون ماشین رفت پدرم بعد از
کمی صبر گفت:نه!
و همه با هم به مهمانی رفتیم.
فردای آن روز که از مدرسه به خانه برمیگشتم پدرم را در درون مغازه اش دیدم که در حال...
خیلی ناراحت بودم به خانه رفته بودم ۷سال بیشتر نداشتم بقض صورتم را گرفته بود.
آن روز از ناراحتی یادم رفت تکالیفم را انجام دهم شب که ماردم کیفم را آماده می کرد دید
کلی مشق ننوشته دارم فریاد کشید و ناراحت شد آن شب هم مثل دیشب... |
|
|
چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |
|
| |