| |
عشق |
|
|
قرار گذاشتيم كه رفيق نيمه راه نباشيم يادت هست؟ طاقتم رو به سراشيبی گذاشته اميدم را به دست های مهربانت دوختم تا مرااز تنهايی در آوری چراغ دلم را به آرزوی ديدار تو روشن نگاه داشتم نگذار زمستان سرد نيامده احساس سردی كنم زيرا صبورانه تاب آوردن را نمی دانم نگذار نهال تازه كاشته دوستی مان را باد سرد پاييزی از ميان بردارد مهلت بده تا اين نهال تازه جوانه زده پا بگيرد و ريشه هايش را سخت در در زمين فرو بردتاهيچ بادی حتی تكانمان ندهد
شبانگاهان به خيال پيامی حرفی و يا تماسی از تو به صبح می رسانم و صبحگاهان با تپش دلهره قلبم بلند می شوم در انديشه ام حتی تصور رفتنت را تاب نمی آورم. ای دور ای نزديك هر كجای دنيا كه هستی سلام من نثار تو اميد دارم خيلی زياد زيرا می دانم شبی نيست كه طلوع سپيده ای در پايانش نباشد كز چهل فصل دست كم يكی بهار است. پس به اميد آن بهارمی نشينم زيرا دوری از بهار سزاوار ما نيست .
وقتی كه با پيامی هر چند كوتاه دل ما را شاد شاد می كند يادت را هميشه در ذهنم جاری می سازم تا شاهنامه ی دوستی مان صاد قانه رقم بخورد |
|
|
جمعه پانزدهم شهریور 1387 |
|
| |